![]() |
![]() |
|
| دل نبستن سختترين و قشنگترين كار دنياست. |
|
فقیر بدنبال شادی ثروتمند،وپولدار بدنبال آرامش زندگی فقیر است.
آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬ آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم ٬ و عجیب است هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم. ساعتها را بگذارید بخوابند ، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.
خدایا اتفاق خوب،یدونه از اون خیلی خوباش دریافت شد.خیلی خیلی ممنون. ازش بخوای رد خور نداره میده مگر اینکه دلیل خوبی برای ندادنش داشته باشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 دی1390ساعت توسط مـن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آذر1390ساعت توسط مـن |
|
|
سلام
امروز وبلاگم دو ساله شد. تولدش مبارک خوشحالم که این وبلاگو ساختم. اینبار هیچکس خبر نکردم میخواستم ببینم کیا خودشون میان سر میزنن.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 مهر1390ساعت توسط مـن |
|
|
آدمی در آغوش خدا غمی نداشت
پیش خدا حسرت هیچ بیش و کم نداشت
دل از خدا برید و در زمین نشست صدبار عاشق شد و دلش شکست به هر طرف نګاه کرد راهش بسته بود یادش آمد یک روز دل خدا را شکسته بود
به نظرتون با ۳ هزار میلیارد تومان چه کارهایی میشه کرد؟! - به یک اتفاق خوب نیازمندیم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 مهر1390ساعت توسط مـن |
|
|
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديدهام!» داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟» - سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
کلا جالبه!!! مرزها تو این دنیا به اندازه یک تار مو هستن مرز بین پاکی و پلیدی، عشق و نفرت ،خوب بودن و بد بودن،زشتی و زیبایی،مرگ و زندگی،کامیابی و ناکامی و. . . برای خوب زندگی کردن باید بند باز ماهری بشیم که بتونیم روی این تار مو حرکت کنیم!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 مرداد1390ساعت توسط مـن |
|
|
شروع زمینی شدن رو یادم نیست ولی از وقتی فهمیدم اینجا زمینه و من یک زمینی فهمیدم که چه تبعید بدیه این مسافرت. . .چه بده که به یه مسافرت اجباری بفرستنت!!!جایی که دوسش نداری ولی باید تحمل کنی. . .
زمینی شدن!!؟؟. . . یا از زمینم پست تر شدن؟؟ تولد زندگی مرگ!؟. . . یا تولد تحمل مرگ!؟ یا تولد . . . مرگ(بین این دوتا چی میتونه باشه؟؟!!)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 خرداد1390ساعت توسط مـن |
|
|
نمیخواهم کتاب دعا را باز کنم صفحاتی که حتی کلمه ای از آن را نمی دانم بر زبان آورم تا در ازایش ویلا یا قصری در بهشت را طلب کنم.برای در خواست از خدا به دنبال واسطه نمیگردم.دره این بنگاه معاملاتی را تخته کردم رفت.
نمیخواهم با خدا پای معامله بنشینم و در ازای پول بیشتر چهار صفحه بخوانم بی آنکه حسی در من القا کند میخواهم یاد بگیرم خواهش کنم میخواهم حداقل جلوی خدا غرورم را له کنم و به پایش بیفتم نمیخواهم شرط بگذارم بلکه شرط می پذیرم میخواهم به زبان خود خواسته هایم را از خدا ملتمسانه فریاد بزنم و باور داشته باشم که میدهد، اگر صلاح باشد.
لطف میکنین اگر اینجا هم یه سری بزنین |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت توسط مـن |
|
|
ترجیح می دهم در سال ۱۳۹۰ «یا مقلب القلوب . . .» را بگذارم برای عید فطر و بجایش در آغاز این عید پارسی بخوانم:
گشت گرداگرد مهر تابناک،ایران زمین روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین ای تو یزدان،ای تو گرداننده مهر و سپهر برترینش کن برایم این زمان و این زمین زمستان رفت و دوباره بهار آمد و براستی کی بهار دلهایی که در فصل خزان مانده است خواهد آمد. . .؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اسفند1389ساعت توسط مـن |
|
|
سلام
ــ ببخشید یه چند روزی نبودم، نمیتونستم بیام نت حتما به همه سر میزنم ممنون که برای پستهاتون خبرم می کنید.
زندگی شهر نشینی و تمدن باعث شده که دیگه نه سگ با گربه بجنگه و نه گربه با موش کاری داشته باشه.دارن خیلی راحت کنار هم زندگی میکنن، ولی انسان متمدٌن(!!!) با هم نوع خودش کنار نمیاد هیچ، بلکه میخواد از زمین برش داره تا نکنه یه وقت واسش خطری بشه تا نکنه یه وقت قدرتش رو زیر سوال ببره حالا میخواد هرچی بشه بشه. . . ببخشید که نتونستم خیلی واضح بگم اینم بدبختیه ماست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اسفند1389ساعت توسط مـن |
|
|
همیشه علامت سوالهای زیادی تو سرمون میچرخه این علامت سوالها به موازات سنمون رشد میکنن و جواباشون سختتر میشه. هزاران چرا که شاید فقط برای چندتاشون بشه جواب پیدا کرد.سوالای بچگی به اندازه دنیا بزرگ بود ولی به اندازه یک ساده نگری و یه تفکر ساده در موردشون کوچیکو قابل حل.
شاید بهتره الانم به این سوالای سخت راحتترین جوابی که میتونیم بدیم و خودمونو راحت کنیم. بعضی وقتا خوبه که سر خودمونو کلاه بزاریم.
اصلا راستشو بخوای، میدونی چیه؟؟!! بعضی وقتا چرت فکر کردنو چرت گویی خیلی حال میده ذهن کمتر درگیر میشه امتحان کن!مجانیه!!!
جان پسر سه ساله من است. با بچه های دیگر فرقی ندارد و هر روز دنبال سؤال پرسيدن است:" مامان، چرا این طور شده؟" " مامان، اگر این طور باشد، چه اتفاقی می افتد؟" بعضی وقت ها از سوالاتش بسیار خسته می شوم و بعضی وقت ها خودم هم نمی توانم جوابش را بدهم . به او اجازه می دهم خودش جواب را پیدا کند و البته برخی مواقع بر خلاف توقع ، جواب های جالب و بامزه اى پیدا می کند : روزی، نگاهش به درخت کوچکی افتاد. " چرا درخت کوچولو راه نمی رود؟" " آه، فقط یک پا دارد. ماما، ازاینکه دو تا پا دارم بسیار خوشحالم." " ماما! ببین روغن از داخل ظرف می ریزد! چرا؟"" شاید مشکلی پیش آمده است ، آها! دارد گریه می کند." " ماما، چرا باران می بارد ؟" " آه! متوجه شدم، ابرهای سیاه آسمان را کثیف کرده است، باران آسمان را می شوید." " ماما، چرا قطره های باران به زمین می ریزد و نه به آسمان؟" " زمین مادرشان است، نه؟ مثل شما که مرا در آغوش می گیريد. " "چرا باران قطع شد؟" " حتما از بارش خسته شده است." " آدم ها چرا سوار هواپیما می شوند؟" "چون آنها بال ندارند." " چرا بادبادک ها به دور پرواز نمی کنند؟" "فهميدم، بعضی ها بندشان را در دست دارند ." " چرا آدم دو تا گوش دارد؟" " آه متوجه شدم. یکی برای ورود و یکی برای خروج. اگر فقط یکی باشد ذهن هم گیج می شه و هم زود پر می شه!" " چرا لازم نیست بلیت اتوبوس بخرم؟" " چون صندلی من پای مامانم است." " چرا بابا عاشق برنامه فوتبال شده؟" " خوب چون خودش بلد نیست." "در مسابقات چهار چرخه ها ، کی قهرمان خواهد شد؟" " فهميدم، وقتی جلو می رود، چرخ های جلو پیروز خواهند شد و اگر به سمت عقب حرکت کند، چرخ های عقب"
یاد باد آن خاطرات رنگ رنگ آن رفاقتهای زیبا و قشنگ مهربانیهای خوش رنگ و سپید نسترنهای جوان زیر بید یاد باد آن خنده های مست مست زندگی با هرچه بود و هرچه هست آب بازیهای بی حد و حدود خاک بازی با همان خاکی که بود یاد باد آن قصه ی مادر بزرگ قصه ی بزغاله و چوپان و گرگ پیرهنهای قشنگ گل گلی کفشهای کوچک مریم گلی قهرهای ما دمی پایان نداشت آشتی هامان سر و سامان نداشت ما چه ایام عزیزی داشتیم از خوشی چیزی فرو نگذاشتیم با پر پروانه بازی کیف داشت مرگ هر پروانه صدها حیف داشت یادمان باشد کجا بودیم ما سر خوش و مست و رها بودیم ما رفت آن ایام خوب مهربان خاطرات کودکی با ما بمان
بلاخره وبلاگ گروهی رو درست کردم قبلا هم گفتم،خوشحال میشم افتخار بدین شما هم تو این وبلاگ گروهی شرکت کنین لینکشو پایین گذاشتم لطفا از این به بعد ، گاهی یه سری هم اونجا بزنین.مـــ ـــــ ـــــرســــ ـــــی. خیلی خیلی خیلی(همینجوری بگیر تا ته برو). . . ممنونم از کسایی که تا آپ دیر میشه سراغش رو میگیرن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت توسط مـن |
|
|
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود (دکتر علی شریعتی)
سلام ببخشید دیر شد راستش نمیدونم چه پستی بزنم که ارزش نگاههای شمارو داشته باشه. بسیار بسیار ممنونم از فرشته عزیز (سیب سرخ من) که انقدر لطف دارن نسبت به من. این پست دقیقا مربوط میشه به پست(تنهایی)که تقریبا پارسال بود زدم. در مورد وبلاگ گروهی هم که تو پست قبل گفتم باید بگم که تا چند وقت دیگه شروعش میکنیم. و آخرشم اینکه ممنون از همتون که اینجا میاین خیلی گلین.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 آذر1389ساعت توسط مـن |
|
|
به قول یه بنده خدا: «به نام خدایی که هرچی میکشیم از اوست!!!» از تولد خیلی بدم میاد تو جشن تولد ها هم شرکت نمی کنم ولی تولد این وبلاگو دوست دارم چون باعث شد من با آدمهای خوب زیادی آشنا بشم و خیلی چیزا از خیلیاشون یاد بگیرم. 1سال از تولد این وبلاگ می گذره و خدا رو شکر هر روز به تعداد دوستان من اضافه میشه.تو این یک سال خیلی اتفاقات جالبی به واسطه این وبلاگ برام اتفاق افتاد که خوشحالم میکنه که این وبلاگو ساختم البته بعضی مسائل هم پیش اومد که منو ناراحت کرد ولی ارزششو داشت،خیلی وقتا خواستم که یه پست خداحافظی بزنم و وبلاگو تعطیل کنم ولی دلم نیومد. شایددیگه دست نوشته های خودمو نذارم ولی دوست دارم این وبلاگ همچنان ادامه داشته باشه نه بخاطر خودش، بخاطر بازدید کننده هاش دوست داشتم اسم همه اوناییکه مدتهاست به اینجا سر میزنن رو بنویسم ولی میترسم اسم کسی جا بمونه. یه چیز دیگه اینکه خیلی دوست دارم یه وبلاگ گروهی بزنم و از دوستان قدیمیم دعوت کنم تا تو این وبلاگ بنویسن. موضوع مشخصی هم نخواهد داشت هر چی دوست داشتین میتونین توش بزارین از دوستان قدیمی که اکثرتونم قلم زیبایی دارین میخوام در صورت تمایل بهم بگین حتی اگه دوست داشتین میتونین مطلبی که تو وبلاگ خودتون میذارین رو با لینک وبلاگ خودتون تو وبلاگ گروهی هم بذارین هرچند میدونم خیلیاتون وقت نمیکنین به وبلاگ خودتونم برسین ولی بیشتر دوست دارم همتون تو یه وبلاگ جمع شین حالا تعداد بازدیدش مهم نخواهد بود. سعی میکنم تو این هفته تمام کسایی که تا حالا اینجا سر زدن رو برای این آپ خبر کنم. در ادامه مطلب هم دو شعر خیلی جالب گذاشتم حتما بخونین خیلی جالبه. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مهر1389ساعت توسط مـن |
|
|
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود، ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع، طوفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست، مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم، آن آتشی که در دل ما شعله می کشید، بگذار تا به طعنه بگویند مردمان، «فـروغ فرخزاد» حرفی واسه گفتن ندارم شعر بالا خودش صدها صفحه حرف رو گفت.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 مهر1389ساعت توسط مـن |
|
|
به ما میگن انسان. . .! ولی نمیدونم چرا خیلی وقتا مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنیم، چرا مثل روباه حیله گری میکنیم، چرا مثل سگ پرخاش میکنیم، چرا مثل گربه نا سپاسی میکنیم ، مثل بوفالو زورآزمایی میکنیم، مثل لاشخور لاشخوری میکنیم، مثل کبک سرمونو میکنیم تو برف و نمیخوایم خیلی چیزارو ببینیمو قبول کنیم ،مثل زالو خون هم رو میمکیم، مثل مار همدیگرو نیش میزنیم. . . اینه صفات انسان؟؟؟؟؟ یه زمانی اشرف مخلوقات بودیم. جالب اینجاست با تمام اینها بازم تحمل میشیم!!!!
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم را مي ديدم جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکدگر ويرانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده پاره پاره در کف زاهد نمايان سبحه صد دانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بعرش کبريائي با همه صبر خدايي تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم عجب صبري خدا دارد چرا من جاي او باشم همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من جاي او چو بودم يک نفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!
بعضی از برادران! و خواهران! بسیجی لطف می کنن نظر میزارن منو هم سنگر!خودشون می دونن!!! نمی دونم چرا فکر میکنن فقط مردایی با دو متر ریش و زنایی با پوشیه می تونن دم از خدا بزنن؟؟!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 شهریور1389ساعت توسط مـن |
|
|
روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد خدا گفت:چيزي از من بخواهيد, هر چه که باشد, شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد که خدا بسيار بخشنده است و هر که آمد, چيزي خواست؛ يکي بالي براي پريدن, ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دربار را انتخاب کرد و يکي آسمان را در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :خدايا, من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ, نه بالي و نه پايي, نه آسمان و نه دريا تنها کمي از خودت, تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد نام او کرم شب تاب شد خدا گفت:آن که نوري با خود دارد, بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست, زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست هزاران سال است که اوروي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست, چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است.
تو این تقسیمات نور به کرم رسید روح به ما روحی که از جنس خود خداست. کرم تابید،نور داد به هرجا که تونست در حد و اندازه خودش هدیه ای رو که خدا بهش داد به بهترین نحو استفاده کرد. ما چیکار کردیم؟؟؟؟؟؟ آن چیز که هستی، هدیه خداوند به توست آن چیز که می شوی، هدیه تو به خدا است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 تیر1389ساعت توسط مـن |
|
|
چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم. در میان این دو سادگی معنایی می سازیم به نام زندگی.
و اینکه: وقتی متولد می شویم در گوشمان اذان می گویند و وقتی از دنیا می رویم برایمان نماز می خوانند،زندگی چه کوتاه است فرصتیست از اذان تا نماز. اینارو گفتم که مقدمه ای باشه تا بگم تولدمه یه چیز دیگه هم میخواستم بگم: خلق را از راه دین دادن فریب خود عذابی سخت دارد عنقریب هیچی دیگه فعلا همین... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 خرداد1389ساعت توسط مـن |
|
|
سلام
دقیقا بعد از 68 روز اومدم آپ کنم راستشو بخواین هر کاری میکنم نمیتونم بنویسم واسه همینم زیاد نت نمیام ولی الان اومدم بگم: مگه ما نمیگیم خدا بزرگه پس چرا به حرفی که میزنیم اعتقاد نداریم اگه خدا بزرگه پس بقیه همه کوچیکن پس ترسی نیست، دلهره ای نیست پس غمی نباید باشه چون بزرگه خیــــــــــــــــلــــــــــــــــی بزرگ ولی چرا وقتی میگیم خدا بزرگه بازم میریم سراغ کوچیکه تا حلش کنه؟؟؟؟ فعلا نمیتونم بنویسم سعی می کنم بعدا یه پست مفصل بزارم. الانم نمیتونم کسیو خبر کنم ولی بعدا همرو خبر میکنم مرسی از اونایی که خبر نکرده سر میزنن. فعلا خدافظ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 خرداد1389ساعت توسط مـن |
|
|
سلام
فقط اومدم سال نو رو بهتون تبریک بگم ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم ولی قول میدم در اولین فرصت حتما پیشتون بیام خیلی گلین که بهم سر میزنین امیدوارم سال جدید آرامش پر رنگترین عنصر زندگیتون باشه. سال خوبی داشته باشین. دوستون دارم خیلی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت توسط مـن |
|
|
سلام خیلیا میگن ما عشق زمینی رو رها کردیم و فقط به خدا فکر میکنیم یا اینکه میگن عشق زمینی دروغه یا هر چیز دیگه،دروغ و راستشو کار ندارم ولی خیلی وقتا انسان از عشق زمینی به عشق آسمانی میرسه یکی با رسیدن به عشقش و یکی با نرسیدن. حالا داستان زیر رو بخونید: چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا یک عارف بود ، شخصی کاملا استثنایی ( یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق ، یک سرسپرده ) مردی به نزد او آمد و پرسید : " راه رسیدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسید : " هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟؟ " سوال کننده پرسید : راجع به چی صحبت می کنی ، عشق ؟ من تجرد اختیار کردم ، من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد ، نگاهشان نمی کنم . رامانوجا گفت : با این همه کمی فکر کن، به گذشته رجوع کن . بگرد جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد. مرد گفت : من به اینجا امده ام که عبادت یاد بگیرم ، نه عشق !!! یادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی . به اینجا آمده ام که به سوی خدا هدایت شوم ، نه به سمت امور دنیوی . گویند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمی توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی ، آنوقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. بنابراین اول به زندگی برگرد و عاشق شو و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی آن وقت نزد من بیا چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است. اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله ی غیر منطقی برسی ، آن را درک نخواهی کرد ، و عشق عبادتی ست که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده تو حتی به این چیز ساده نمی توانی دست پیدا کنی . عبادت عشقی ست که به سادگی داده نمی شود ، فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی.
- واسه تاخیرم منو ببخشید راستش اصلا حوصله و حال و روز خوبی ندارم چند وقتیه دستم به نوشتن نمیره، نمیتونم بنویسم شاید تا این وبلاگ دوباره آپ بشه مدتی طول بکشه ولی سعی میکنم بهتون سر بزنم آپ کردین حتما خبرم کنین. - از تمام کسایی که نظر میدن بی نهایت متشکرم خیلی گلین و از اونایی که تو پست قبلی نظر دادن ولی هنوز بهشون سر نزدم بی نهایت عذر میخوام حتما میام ولی شاید یه ذره دیر. بازم مرسی بازم ببخشید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت توسط مـن |
|
|
سلام دلم برات تنگ شده گفتم یه نامه واست بنویسم. خوب طبق معمول نامه رو با سلام و احوالپرسی شروع میکنم، خوبی؟ خوشی؟هرچند فکر نکنم خوب باشی آخه دیشب داشتی گریه میکردی تو گریه میکردی و آدمیان با لذت با اشکای تو خیس میشدند و لبخند میزدن همه میگفتن رحمته ولی من میدونستم اشکاته. ممنون که اشکات هم مردمو خوشحال میکنه. اینجا رو زمین زندگی خیلی سخت شده یکی بهم گفت آدمه کوچیکیم، راستم میگفت من جلوی این دنیای گرگ صفت بره هم نیستم ازش ممنونم که یادآوری کرد خیلی خوبه که همیشه یادمون باشه هیچی نیستیم،خواستم به یکی کمک کنم گفت:نیتت بده، نبود، ناراحت نشدم آخه اطرافیانش نیتشون بد بوده، اینجا اکثرا نیتشون بده، از اونم ممنونم چون حواسمو جمع کرد نیتمو بد نکنم و حواسم به نیتم باشه. اینجا مردم خیلی جالبن بعضیاشون آرامشو از سیگار میخوان، ولی خداییش بازم معرفته سیگار ، آخه تا آخرش باهات میسوزه با اینکه میدونه آخرش زیر پا له میشه.یه زمان میگفتن امید واسه آدم مثل بال واسه پرنده میمونه ولی اینجا پرنده ها هم دیگه بال نمیزنن آخه تا بلند شن یکی هست که بندازتشون. اینجا همیشه یچی میلنگه، هیچ چیز و هیچکس، هیچ وقت کامل نبوده.اینجا خیلی راحت قضاوت میکنن هر کی واسه خودش قاضیه.اینجا همه به هم شک دارن، وقتی راستشو بگی باور نمیکنن ولی دروغو خیلی زود باور میکنن. اینجا به اسم تو خیلی کارا میکنن ، دیگه بت سنگیو نمیپرستن ولی کاردستیه تورو چرا.اینجا دیگه دست مادرو نمیبوسن ولی دسته. . . . . چرا. یه درخواست . . . یه خواهش . . . یه التماس . . . بلیطمو صادر کن، مقصدش جهنم یا بهشت فرق نمیکنه فقط دوباره زمین نباشه. خیلی بده که زندگیو به ما اجبار کردی ای کاش اون روزی که میخواستی منو بفرستی اینجا از خودم میپرسیدی.ممنون میشم یه ذره به حرفم گوش کنی. یه سوال، خودتم حاضری روی زمین زندگی کنی؟ به خاطر وجودت ازت ممنونم. قربانت الف.ب
دست نوشته خودم
از دست بعضیا دلخورم چندتا از این دلنوشته هام تو وبلاگای دیگه هست ولی لینکم زیر مطلب نیست البته از این جهت خوشحالم که این دلنوشته ها انقدر خوب بودن که چند نفر تو وبلاگشون استفاده کردن تو این دلنوشته ها پست خدا قسمت پایینش زیاد استفاده کردن کاش یه ذره معرفت داشته باشیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت توسط مـن |
|
|
واقعا چرا همیشه هم تو قصه هم تو واقعیت یکی بود یکی نبوده؟ واقعا چرا هیچ وقت این یکی با اون یکی نبوده؟ چرا هر وقت این یکی عاشق اون یکی بوده اون یکی حتی به فکرش نبوده؟ چرا هر وقت بود بوده، در مقابل نبودم بوده؟ چرا همیشه یکی تنها بوده؟ با همه این تفاسیر، خوبه که تو این بود و نبودا خدا بوده . . . همینم برای ما کافی بوده... مرا اينگونه باور کن. . . کمی تنها ، کمی بی کس کمی از يادها رفته. . . فقط خدا ترک ما نکرده ، خوبه خدا جایی نرفته. . . بی شک مرا گناهی هست. . . بی شک برای این گناه بخشایشی هست. . . بخشش و بخشنده ای هست. . . مرا اينگونه بشناس...
این شعر بالا اصلشو نمیدونم واسه کیه(اگه میدونین ممنون میشم بگین) ولی واسه این که با حال و روز خودم جور دراد تغییرش دادم اوناییم که میخوان بدونن اصلش چجوریه برن به ادامه مطلب. یه چیز دیگه اینکه دوستان عزیزی که لطف دارن و دست نوشته های منو قابل میدونن و تو وبلاگشون میزارن ممنون میشم لینک وبلاگمو زیر مطلبشون بزارن. مرسی.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 بهمن1388ساعت توسط مـن |
|
|
روزي مردي خواب ديد كه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، كارهاي خوبي را كه در دنيا انجام داده ايد، بگوئيد تا من به شما امتياز بدهم. مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار كردم و هرگز به او خيانت نكردم. فرشته گفت: اين سه امتياز. مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي كردم. فرشته گفت: اين هم يك امتياز. مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و كودكان بي خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم. فرشته گفت: اين هم دو امتياز. مرد در حالي كه گريه مي كرد گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينكه خداوند لطفش را شامل حال من كند. فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اكنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد.
نماز ، روزه ، خوبی کردن و تمام چیزهای دیگه که وجود داره واسه خود ماست، خوب بودن وظیفه ماست، نماز دلیلی است برای یاد خدا بودن و تشکر از او، تنها چیزی که مهمه اینه که هیچ وقت از لطف خدا ناامید نشیم. شاید کسی راه بهتری برای تشکر، برای یاد خدا بودن، برای نزدیک شدن به او بلد باشه و مطمئنا بهتر از خوندن نمازیه که موقع خوندنش فکر صد جا باشه و یه سری کلمات بدون توجه فقط گفته بشه.مهم یاد خدا بودنه. و اینکه دست همتون درد نکنه واسه نظرای زیبایی که تو پست قبل دادین. یه چیز دیگه اینکه دوستان عزیزم اگه لطف کنین وبلاگ منو قابل بدونین و تو وبلاگ دوستانتون قرار بدین تا از آپام با خبر شین خیلی خوشحالم کردین به منم بگین که من شمار تو وبلاگ دوستانم بزارم. خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دستتون مرسی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 دی1388ساعت توسط مـن |
|
|
سلام دوستای عزیزم چطورین؟ خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ممنون که سر میزنین یه تشکر ویژه هم از مهتاب جان به خاطر لطفی که دارن میکنم.از همه عذر میخوام که تو این مدت نتونستم بهشون سر بزنم راستش دل و دماغ درست حسابی نداشتم بعدشم که یه مسافرت 2 روزه رفتم شمال یه ذره سر حال بیام. یه دوست خوب یه سوال سخت پرسیده ولی من ساده جوابشو تو این پست میدم: رحمت خدا... چی بگم؟؟؟ ، در مورد چیزی که کسی نیست لمسش نکرده باشه نمیخوام فلسفیشو بگم. درسته پول ، سلامتی ، عشق و خیلی چیزای دیگه از رحمت خداست که به شکل نعمت واسه ما میاد ولی اوج رحمت و مهربانیه خدارو اونجایی ببین که می بینی هیچ راهی نمونده ، میگی بدتر از این نمیشه ولی یجوری که خودتم نمیفهمی کارت درست میشه. یا اونجایی ببین که میگی:چرا هرچی خدارو صدا میکنم جواب نمیده؟ چرا صدامو نمیشنوه؟ یه چیزیو ازش میخوای که خودتم بکشی بهت نمیده اون وقته که اکثر ما میگیم مرا ینگونه بشناس . . . خدا هم ترک ما کرده (همون شعرو میگم که خیلیا استفاده میکنن) ولی یه مدت بعد میفهمیم که چقدر خوبه که نشد، اونجاست که اوج رحمت خدا بوده که سراغت اومده.
راستش قرار نبود این پست رو بزارم ولی بخاطر دوست خوبم سعی کردم جوابشو بدم شاید بعدا یه پست بهتر در این مورد گذاشتم عزیزایی هم که این پست رو خوندن ممنون میشم نظرتونو در مورد رحمت خدا بگین فلسفیشو نمیخواما لطفا ساده حس خودتونو بگین. مرسی. دوستون دارم این همه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 دی1388ساعت توسط مـن |
|
|
سلام خیلی دنبالت گشتم.... خواستم تو خورشید بینمت دیدم یه تیکه ابر محوش کرد و شب که شد جاشو به ماه داد، گفتم که شاید تو ابری ولی دیدم با یه نسیم جابجا شد و کوه جلوشو گرفت، گفتم شاید تو کوهی، ولی کوه هم با یه لرزش متلاشی شد، گفتم شاید مذاب زیر زمینی ولی دیدم مذابی که از زمین در اومد چند دقیقه ای نکشید که سرد شد و شد همون کوه. گفتم شاید تو دریایی ولی دیدم همون خورشید ضعیف دریارو بخار میکنه و همون مذاب ضعیف اونو تسخیر.گفتم شاید آتشی ولی دیدم همون دریای ضعیف آتشو خاموش میکنه.گفتم شاید اون بت سنگی تویی ولی دیدم یه تبر اونو خرد میکنه ،گفتم شاید تو کتابی ولی دیدم، انسان ضعیف اونو پاره میکنه... ... آخر تو در قلب من بودی و من به اشتباه جای دیگر به دنبالت میگشتم.
دست نوشته خودم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 دی1388ساعت توسط مـن |
|
|
ای غم هرچه میخواهی این قلب را میان مشتت بفشار شاید مچاله شود ولی له نمی شود............ چون،خدا در آن خانه دارد.
دست نوشته خودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 دی1388ساعت توسط مـن |
|
|
پسركي بود كه مي خواست خدا را ملاقات كند، او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه كرد و بي آنكه به كسي چيزي بگويد، سفر را شروع كرد. چند كوچه آنطرف تر به يك پارك رسيد، پيرمردي را ديد كه در حال دانه دادن به پرندكان بود. پيش او رفت و روي نيمكت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر مي رسيد، پسرك هم احساس گرسنگي مي كرد. پس چمدانش را باز كرد و يك ساندويچ و يك نوشابه به پيرمرد تعارف كرد. پيرمرد غذا را گرفت و لبخندي به كودك زد. پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي كردند، بي آنكه كلمه اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريك شد، پسرك فهميد كه بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب كجا بودي؟! پسرك در حالي كه خيلي خوشحال به نظر مي رسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت . همسر پيرش با تعجب از او پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟! پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم....
غیر از اینه که خدا روحه خودش رو در ما دمیده؟ پس ما میتونیم روی زمین خدایی کنیم (منظرومو میفهمید که؟) حالا بگذر از کسایی که روحه پاک خدارو به چیزای ارزون فروختن این دو جمله زیر رو بخونید و یه ذره در موردش فکر کنید. اولین فضیلت انسان،نمایندگی خداوند در زمین است.(دکتر شریعتی) و این که آیا از بخشندگی و مهربانی که نخستین حالات خداوند است ، در ما نشانی هست ؟ (ارد بزرگ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 دی1388ساعت توسط مـن |
|
|
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آذر1388ساعت توسط مـن |
|
|
سلام
باز یه محرم دیگه در مورد این ماه حرف زیاد دارم ولی بهتره این حرفام هم مثل خیلی حرفای دیگم پیش خودم بمونه شاید بعدا گفتم فقط یه جمله از دکتر شریعتی میزارم: در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آذر1388ساعت توسط مـن |
|
|
یه فیلسوف گفت: موسیقی صدای خداست، همه جور موسیقی گوش دادم صداتو نشنیدم. یه سیاستمدار گفت: صدای مردم صدای خداست، به صدای همه گوش دادم صداتو نشنیدم. یه روحانی گفت: کتاب دینت صدای خداست،خواندمش،صداتو نشنیدم. یه عارف گفت: سنای موجودات صدای خداست،به سنای هر موجودی گوش کردم،صداتو نشنیدم. یه شاعر گفت: شعر صدای خداست، شعر بسیار خواندم، صداتو نشنیدم. یه ناخدا گفت: صدای برخورد موج با ساحل صدای خداست،گوش دادم،صداتو نشنیدم. یه کشاورز گفت: صدای بارون صدای خداست، گوش دادم نشنیدم. یه عاشق با قاطعیت گفت: صدای معشوق صدای خداست، حالا من منتظر نشستم تا سخن بگویی.
دست نوشته خودم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آذر1388ساعت توسط مـن |
|
|
حدودا 3 سال پیش، من خبر مرگ کسیو شنیدم که تا حالا ندیده بودمش ولی میشناختم و باهاش تلفنی صحبت کرده بودم.یه جوونه 18 ساله که توی تصادف مرد.هر چند میدونستم که به آرامش رسیده ولی باز یه مقدار ناراحت بودم از اینکه احتمالا دوست داشت بیشتر بمونه. این قضیرو واسه یکی از دوستام تعریف کردم و اون یه حرف خیلی قشنگ زد،اون گفت: هرکدوم از ما برای یه ماموریتی به زمین اومدیم و وظیفه ای داریم. حالا که دارم به حرفش فکر میکنم میبینم آره، درست میگفته، متاسفانه یا خوشبختانه ما هر کدوم ماموره یه ماموریتیم با این تفاوت که نسبت به ماموریتهای دیگه یه مقدار آزاد تریم. ولی نمیدونم چرا خیلیامون مامور شدیم برای دل شکستن،برای آزار دیگران،برای فریب و برای خیلی چیزای دیگه...امــــــــــــــــــــــــــــــــــــا من فکر نمیکنم اینا دستورات رئیسمون باشه، ما داریم راهو اشتباه میریم پس نباید توقعی از رئیس داشته باشیم.
شاید یکی از کارایی که قبل از مرگ باید انجام بدیم عضویت تو سایت زیر هست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 آذر1388ساعت توسط مـن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به دنبال خدا نگرد .....
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست .... لابلای کتاب های کهنه نیست .... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ... آنجا نیست .... خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی ......... در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته .... در قلبیست که برای تو می تپد .... در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده..... خدا اینجاست همسفر مهربان من اینجا .... |
| پیوندهای روزانه |
|
نامه ای به خدا یکی بود یکی نبود به دنبال خدا خدا باش صدای خدا تنهایی چرا گریه؟ چرا ترس از مرگ؟ محاکمه آدم تا انتها... آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|